- ۰ نظر
- ۱۲ فروردين ۹۸ ، ۲۱:۰۵
این بانویی که در میانه ی حلقه ی مردان بختیاری می رقصد و چوب بازی می کند ،
ای که " من " دردِ تـورا آینه ام ...
شعرِ من , لب شور است ,..
جُرعه ای نوش کُنی ...
تشنه تـر خواهی شُد .
...
به ادامه مطلب بروید
هــرچند کُنـدروست ،. ولـی پَـروَرنده است
عشقی که مثل پیچک بوستون، خزنده است
از آن زمــان که زیرِ لبم ، لانه کرد "شعر"
تنــها دلیــلِ دلخـــوشی ام ، ایـن پرنده است
فـــرق است بیـن آنـکه نشسته بــــه پای دل
بـا آن کـه دل بـه کوه زد و کوه کـَنده است
خواهــم نوشـت رویِ تمــــامی لحظه هـام
خوشبخت آن لبی کـه در آغوشِ خنده است
شـاید غزل که مثــل رُزِ سُرخ , دلـرُباست
در مـن نویـدِ رویـشِ سُـرخی رَونده است
دلچسب می شـونــد , دو چشـــمِ جهنمی ت
وقتـی شـــراره هـــای نگاهت, جَهَنده است
با بـودت اشتیـــاقِ خُــــدایِ ندیـــده، نیست
با رفتنـت ، ندیـــده خُـــدا را ،که بنده است
بایـــد مُحیــط بانیِ آن"پِلـک بـیشه" کـــرد
زیـــــرا کُنــامِ یـوز پلنــگی درنــــده است
ایـن کوچه بی حُضورِ تو نبضش نمی زند
ایـن خــانه ، با قُـــدوم تـو قلبش تَپنده است
دَرد است آه , هــر که بَـرآرد , نفس بُرید
نرد است عشق,هر که ببازد , بَرنده است
با صدای نرگس مختاری
(متن تصنیف بی بی مریم همراه با برگردان فارسی)
خَنـده ات تــا بــه سَــرِ کـــوچه دلـم را هُـل داد
همــه را , زُلـف خُـــــدا داد و تـو را سُنبُـل داد
کابُـلـی چشـــــم تـو را دیـــــدم و بـاور کــــردم
کارهـــایی کـــه بـــــه دل دسـتِ یَــل زابُـل داد
طعم آن چای که شد طعمه ی دل،یادت هست؟
چـای پُــر خاطـــره را " کـافه ی قرقاوُل " داد
اینکه بر شانه ی خود ریخته ای،عُمرِ من است
ورنـه مــا را کــه خُــدا یک سرِ بی کاکُل داد
عُمرِ مـا کوچ بـه هیچ است ، ولی،کوچ ازهیچ
شوکـت و کبکـبـه بــه شیـــخ جَبــَل عــامل داد
سیـــل دیشـب، نه فقط خانه و خان با خود بُرد
بُــرد آن وعـــده کـــه در سـاختـن یک پُـل داد
مـــا گُــــذشتیـم ، اگــــر عهـــــدِ گُسـل زا دارد
نارفیـقی کــــه بــه مــــا دستِ رفاقــت شُل داد
بهتـــر آن است قــَوی حوصــله باشـم ، شهرو
جَخـت امــــــروز،گُــلِ اشـکِ زُلیـخا ، گُل داد
چی شِکــــــالی دل ِ مُــو هِی اِگُـروسه زِ وَرُم
ریـمِه هـــــــــرجــا بِکُنُـم نیـرِه خیـالِت زِ سَـرُم
اولین بار که طرز سُخنم رنگین شُد
و سُخن وزنی داشت
و سرانگشت خیال ,
موج در برکه ی احساس انداخت
پدرم , شعر مرا نشنیده,... از لب من....
پدرم , شعر مرا.. ناخوانده .. تا آخر
...
به ادامه مطلب بروید
مست می بینمت ای شیخ ِ امارات نشین
ای که چون قاطر وحشی بزنی سُم به زمین
من گمان می کنم از شیر ِ شُتُر مست شُدی
با که همدست شُدی
لااَقَل کج بنشین راست بگو
بعد از آن هرچه دلت خواست بگو
...
به ادامه مطلب بروید
باز دیوانه ی دیوان سَر ِ طاقچه ام
باز , "من".. معتکف حوض لب ِ باغچه ام
شب نشینان فلک میدانند:
به چه کس مایل و دلسوخته از داغ چه ام
...
به ادامه مطلب بروید
این, مَنم,.. - " گُمشده در رویا "_،.. من
این,مَنم ،.. - " با اگر و آیا "_ ،.. من
اینکه در سینه ی خود باشم "سنگ",...
یا که پرواز کُنم...
مثلِ شاهینِ کبوترآهنگ,..
انتخابش, با من.
...
به ادامه مطلب بروید
غانعم ای خُدایِ در من , گُم ...
از تـو ایـن سرنـوشت می خواهم ا
از تمامی ِ ثروت دُنیا ...
کُلبه ای رو به کِشت می خواهم .
...
به ادامه مطلب بروید
صبحدم " بلبل دلسوخته ای..
روی یک شاخه گل ِ سُرخ نشست,
"عشق" را بو میکرد ..
بر سَر ِ چینه ی تنهایی من فاخته ای..
داشت "... کو کو... میکرد
عشق کو ؟
....عاشق کو ؟
...
به ادامه مطلب بروید
سَبزم ...
- ولی ... نه سَبزه یِ اندامِ سَبزه روی..
سَبزم ,...
- ولی ...نه سَبزه یِ رُسته کنارِ جوی ...
...
به ادامه مطلب بروید
دلبرا باز نگاه تو چه مشکوک شُدست
باغمت " ساز دلم کوک شُدست
در پس ِ پرده ی آن پنجره ی بسته چرا ...
قفل بر لب زده ای
خود مگر نه تو همانی که مُدام
نقد ِ دل را سَر ِ این کوچه مُرتب زده ای
...
به ادامه مطلب بروید
پیش از رفتن تو … خواب ِ شقایق دیدم
خواب ِ یک ساحل ِ سرد
خواب ِ یک ... اسکله ی سمت ِ غروب ..
خواب ِ یک دلهُره ی رو به صعود
...
به ادامه مطلب بروید
زنگی ِ زُلفِ تو مار است ...
.. بله ... می دانم .
چَشمِ تو ,.. میزِ قُمار است, ..
.. بله , .. می دانم .
...
به ادامه مطلب بروید
دارد , مَرا به سَمتِ خودم یَقّه می کشد ...
یک حسِّ بی بدیل...
دارد دُوباره دُور سَرم چَرخ می زند ...
شیطان و جبرئیل...
...
به ادامه مطلب بروید
دست من نیست , هر از گاهی چند ...
حرف هایم ... ناز است ....
تویِ گوشم ... انگار ...
چِشم هایی... باز است .
...
به ادامه مطلب بروید
چند روزیست که من با دل خود درگیرم
چند روزیست که از بودن با خود سیرم
حالم از حالِ خودم , می گیرد
نازنینی دارم ,
که نگاهش سرد است
خم ابروی کجش ... انگاری ؛
دشنه از رو بسته است
شاید از من سیر است ...!! ,
...
به ادامه مطلب بروید
سلام, ای مهربان,.. ای نازنین,.. ای در زمین , ماهم ...
من از تو , عُذر میخواهم .
اگر, در سینه دَم سردم .. شرار ِ " آه " گُم کردم ...
اگر در خویش می گردم , تو را ,من , راه گُم کردم .
...
به ادامه مطلب بروید
🔰🔰🔰
✳️ در همه ی هنرها و به ویژه در هنرهای گویشی , مانند: هنر سُرایش - هنر داستان نویسی - هنر نمایشنامه نویسی و دیگر هنرنوشتارهای ادبی , نخستین هوشنمودها ( تداعی ها ) که بانی نخستین نگاره ها و انگاره ها (تصاویر و تصورات) می شوند را ( نخستین برداشت ) می نامیم .
این هوشنمودها( تداعی ها ) با اینکه که ریشه در کُنش های هوشی نویسنده و سُراینده دارند , "سایه ای درست می کنند که به آن " سایه ی هوشی" یا " هوش سایه " ( کسوف مشاعیر ) میگوییم . .
* هرچه کُنش هوشی بیشتر باشد . گستردگی "هوش سایه" بر هوشنمودها( تداعی ها ) بیشتر خواهد بود .
*هوش سایه ها , به همان اندازه که برای سُراینده و نویسنده دلپذیر و فرح بخش و شیرین هستند , بهمان اندازه هم می توانند سد یا دست اندازی در نگرش خردمندانه به خود و جهان پیرامون بشوند .
✳️ هوش سایه ( یا کسوف مشاعیر ) چیست ؟؟
🔰🔰🔰دوباره این فراز و فرود کسوف مشاعیر را در خلق تصاویر در برداشت های مختلف مرور می کنیم :
🔴 برداشت اول :
✔️( استارت تداعی های ذهنی برای خلق اولین تصاویر ) ,
✔️( هیجان سرایش بر روی ذهن شاعر بعد از خلق هر تصویر /حالت کسوف مشاعیر/ )
🔵اولین توقفگاه برای استراحت دادن به ذهن بعد از برداشت اول با فاصله گرفتن از شعر برای خروج از هیجان سرایش /کسوف مشاعیر /تا شاعر بتواند ایرادات تصاویر برداشت اول را شناسایی کند .
زمانی که ایرادات برداشت اول شناسایی شد به سراغ برداشت دوم میرویم.
🔴 برداشت دوم:
✔️( استارت تداعی های ذهنی برای خلق دومین تصاویر ) ,
✔️( هیجان سرایش بر روی ذهن شاعر بعد از خلق تصاویر اصلاحی و یا جدیدتر/ فرو رفتن در حالت کسوف مشاعیر/ )
🔵 دومین توقفگاه برای استراحت دادن به ذهن بعد از برداشت دوم که با فاصله گرفتن از شعر برای خروج از هیجان سرایش /کسوف مشاعیر / همراه است تا شاعر بتواند ایرادات تصویر دوم را هم شناسایی کند . و در برداشت سوم به رفع آنها بپردازد.
این فرایند آنقدر تکرار می شود تا شاعر به ایده آل خود مطابق با باورمندی اش و معیارهای زیباشناختانه اش برسد .
✳️ برخی شاعران با کمترین برداشت به بهترین تصاویر میرسند و برخی با بیشترین برداشت ها . زیرا هنر از نسبیت تبعیت می کند و شخص هنرمند هم مثل بیشمار متغیرهای دیگر , موجودیست ساخته و پرداخته ی متغیرها و از نسبیت پیروی می کند . و از همه مهمتر خود زیبایی که معیار خلق هنر هست هم از نسبیت پیروی می کند .
✳️ یک شاعر متبحر در سرایش شعر , به برداشت اول و دوم قناعت نمی کند . بلکه این برداشت ها را آنقدر ادامه میدهد تا به مطلوب طبع خودش که متناسب با عمق و بعد باورمندی اش هست و با ایده آل هایش مطابقت دارد برسد .
✳️ شما در حین سرایش در برداشت اول و دوم و سوم و ... به عنوان شاعر حضور دارید و در توقفگاه ها که به شناسایی ایرادات هر برداشت مشغول هستید یک منتقد . یعنی شما در خلق شعر بارها بین شاعربودن و منتقد بودن لباس عوض می کنید . و یادتان باشد که اولین و آخرین منتقد هر شعر , خود شخص شاعر هست . زیرا قرار هست شاعر , باورمندی هایش را به شعر تبدیل کند و هیچکس به غیر از خود او بر بر جهان باورهایش اشراف ندارد .
✳️ آنچه را که با نام الهام از آن یاد می کنند چیزی جز استارت اولیه ی تداعی های ذهنی در برداشت اول نیست . و چون در اوج هیجان اتفاق می افتد بسیار مطبوع هم هست . اینکه ربطش میدهند به امورات ماورایی که توجیح علمی ندارد برای شخص بنده هیچ قابل اعتنا نیست .
✳️ خود شاعر بهتر میدانید که آنچه سروده است حاصل برداشت اول هست یا دوم و یا بیشتر . ولی آیا نیازی به برداشت های بعدی دارد یا خیر؟ پاسخ به این سوال در ذهنینی وجود دارد که شاعر در مقوله ی زیباشناسی به آن باورمند است . این سوال را خود شاعر باید با توجه به عمق و بعد باورمندی اش و ایده آل هایش و آن معیار زیباشناسی که در ذهن دارد پاسخ بدهد .
✳️ مهم این است که خود شاعر از آنچه آفریده است , اوج رضایتمندی را داشته باشد . به هر حال او میکوشد که به واسطه ی هنری بنام شعر , باورمندیهایش را به هنر تبدیل کند تا این هنر جهان ناپیدای درون او را در معرض دیگران به نمایش بگذارد . در اصل هر هنری معرف ذهنیت هنرمند خالق آن هنر هم هست .
✳️ و اما در مورد شعر , و اینکه شعر چیست ؟ و در میان هنرهای کلامی باید دارای کدام خصوصیات بارزی باشد که این خصوصیات معرف او باشند و آنرا متمایز بکند از دیگر هنرهای کلامی که به مجموع آنها ادبیات میگوییم و ادبیات در نوک پیکان علومی قرار دارد که با نام علوم انسانی می شناسیم . بحث خودش را و مجال خودش را می طلبد
✳️ متاسفانه در علوم انسانی ما بسیار ضعیف ظاهر شده ایم . چون یک جامعه ی آگاه نداریم . زیرا یک جامعه ی قانونمدار نداریم . زیرا نظام اخلاقی ما در جامعه از هم پاشیده است . و صدمات زیادی به اخلاق ما وارد شده . زیرا در نبود و یا کمرنگ شدن ارزشها و اخلاق و قانونمداری به انسانهایی تبدیل شده ایم که زود عصبی می شویم و زود به قضاوت می نشینیم. و زود در مقام پاسخ دادن بر می آییم , زیرا در ذهن همه ی ما مرغی لانه کرده است که آن مرغ فقط یک پا دارد , زیرا همه ی ما دچار عارضه ای شده ایم که خودمان را عقل کل میدانیم . وقتی اخلاق در جامعه ای ضربه ببیند به تبع آن همه ضربه می خورد . وقتی قوانین ما ایراد داشته باشن و یا پشتوانه ی اجرایی شدن نداشته باشن کل جامعه به سمت بی قانونی کشیده می شود .
✳️ ادبیات ما سخت نیازمند بازنگریست . ادبیات ما دچار آشفتگی ست . خیلی چیزها سر جای خودش قرار ندارد . امروزه هر اتفاقی که در زبان حادث می شود را بدون درنگ //شعر// می نامیم و این درست نیست ولی همه داریم به این نادرستی ها دامن میزنیم . و گاه برای درست جلوه دادن اینکه آنچه نوشته ایم ( شعر ) است در معیارها و شاخصه های عرف شده مان دست می بریم و دخل و تصرف می کنیم تا به تعریفی برسیم که این تعریف بتواند متن ما را در شمار هنری بنام شعر قرار دهد . از بعد از نیما که اقدامات او بصورت هدفمند و در امتداد قوانین و معیارهای عرف شده در شعر سنتی و در تقویت آن برای خروج از محدودیت هایش بود ببینید این تعریف های نوظهور از شعر چقدر شاعران را بصورت آلاکلنگی بالا و پایین برده اند و حکایت امروز شعرفارسی که به اقتضای خصوصیات زبانشناختانه ی ( زبان فارسی ) شکل گرفته است یادآور حکایت تلخ شیر بی یال و دم و اشکم مولاناست . حکایتی آشنا که مولانا در آخرش چنین می گوید :
شیر بی یال و دم و اشکم که دید
این چنین شیری خــدا کِی آفرید
✳️ در بیت بالا کافی ست بجای ( شیر ) , ( شعر ) را بگذاریم تا عمق فاجعه ای که گریبان شعر فارسی را دو دستی چسبیده است را به تمامی درک کنیم.
✳️ ادبیات ما نیازمند این هست که هر گونه ی ادبی در جایگاه خودش قرار بگیرد و معرفی شود . . با ظهور شاملو ما شاهد ظهور یک گونه ی جدید ادبی بوده ایم که جایگاه ادبی آن در ادبیات فارسی بین نثر و شعر قرار دارد . خود احمد شاملو از این گونه ی ادبی با نام ( شعر منثور ) یاد می کند و به خاطر قرابتی که با شعر فارسی دارد آنرا ( خواهرخوانده ی شعر ) می نامد .
✳️ ادبیات ما که پیش از شاملو , شامل دو بخش عمده شعر و نثر بود . با ظهور او یک بخش جدیدی هم به گونه های ادبی اش اضافه شد که آنرا به خاطر اینکه هم وامدار نثر هست و هم وامدار شعر , بین شعر و نثر یک جایگاهی برای آن اختصاص داده ایم بنام ( نثرسروده ها یا شعر منثور )
امروزه ادلبیات ما دارای سه بخش عمده هست که هر بخش دارای زیرمجموعه های خودش می باشد .
✍️ ادبیات فارسی امروز شامل :
🔵1- شعر :
- کلاسیک
-نیمایی
🔵2- شعرمنثور( نثرسروده):
-سپید
-حجم
-گفتار
و...
🔵3- نثر :
- داستان
-نمایشنامه
-نثرهای ادبی
-و....
هنرمندی که در حوزه ی ادبیات فعالیت می کند در ابتدا باید مشخص بکند که در کدام بخش از گونه های ادبی قصد فعالیت هنری دارد . اینکه گونه ای را جدای از جایگاهش در جایگاه دیگری معرفی کنیم باعث تشنج ادبی در جامعه می شود . ادبیات امروز ما به خاطر همین بد معرفی کردن گونه های ادبی یک ادبیات متشنج هست .
شعر با زیرمجموعه هایش که کلاسیک و نیمایی ست تعریف های خودش را دارد . همانطور که شعر منثور با توجه به گونه های زیرمجموعه ای اش تعاریف خاص خودشان را دارند . در نثر هم با توجه به شکل ادبی آن که رمان باشد یا نمایشنامه و یا چیز دیگر پارامترهای ادبی خودش را می طلبد .
✍️ متاسفانه در دو سه دهه ی گذشته ما آمده ایم و دو گونه ی مستثنای ادبی را که ( شعر ) و ( شعر منثور ) نام دارند را در یک طبقه بندی قرار داده ایم و یک سرگیجه ی ادبی را به ادبا و شعرا تزریق کرده ایم . در حالی که این دو گونه ی ادبی در شاخصه ها با هم متمایز هستند و به خاطر برخی اشتراکات نمی توان آنها را در یک طبقه بندی قرار داد و قضاوت نمود . فقط عمده ی نقطه ی اشتراکشان این است که هر دو در طبقه بندی ادبیات که این ادبیات یکی از دانش های زیرمجموعه ای علوم انسانی هست واقع شده اند .
✳️ همه ی نیمایی سرایان و حتی پیروان شاملو , وامدار نیمایوشیج هستند . عظمت کار او , با اینکه دستهای پیدا و ناپیدایی در صدد پوشاندن این عظمت هستند , بر کسی پوشیده نیست .
✍️ ابرها , جلو خورشید را می توانند بگیرند , ولی .. ماندگار نیستند . در دو دهه ی اخیر , ابرهای زیادی چه به عمد و چه غیرعمد ,راه بر خورشید ادب فروز نیما بستند . ولی این خورشید است که می ماند و این ابر است که رفتنی ست .
✍️بعد از نیما خیلی از سودازدگان کم بهره از ذوق شاعرانه و ادراکات ادبی هوس کردند تا بانی تحول بزرگی در شعر فارسی بشوند . و این در حالی بود که اولن شناخت آنها از عمق شعر سنتی ایران اندک بود و در ثانی به عمق آنچه نیما گفته بود پی نبرده بودند و در مسیری که او هموار کرده بود قدمی به تجربه , به سمت آرمانشعر او که در تئوریهایش بیان کرده برنداشتند . ((حتی کار به جایی رسیده است که در برخی سایت های شعری , هرچندوقت یکبار داعیه داران سبک های جدید , قد علم می کنند . داعیه دارانی که هیچ شناختی حتی سطحی از شعرفارسی ندارند . ولی دم از سبک جدید میزنند . و این در حالی است که آنچه نیما بذر آن را کاشته است هنوز به بار ننشسته است.))
✍️ بعد از نیما بارها و بارها از شعر عدول کردیم . و هر ذهن بافته ای را شعر نامیدیم . و تعریف های جدید از شعر ارائه دادیم . و در عناصر شعر , دخل و تصرف کردیم و پارامترهای جدید ارائه دادیم تا با ذهن بافته هایمان مطابقت پیدا کند . و مرزهای بین شعر و نثر را برداشتیم . و ورود بدون روادید را برای همه صادر کردیم . و هر کس لب به سخن گشود , او را شاعر نامیدیم .
⬅️ ولی یادمان باشد...
.
🔵 خدای نیما , جای حق نشسته است .🔵
.
✍️ نیما دوباره برمیگردد . و ابرها را کنار خواهد زد . و مرزهای برداشته شده را ترسیم خواهد کرد و با دم مسیحایی خود روحی دوباره در کالبد مومیایی شده ی شعرفارسی خواهد دمید . و هر کس را در جایگاه خودش خواهد نشاند ... به امید ظهورش:)
🔰🔰🔰
✳️ موسیقی جزو لاینفک زبان است . زبان , زاده ی موسیقی ست .موسیقی هم در زبان گفتاری هست و هم در زبان نوشتاری , هم در شعر کلاسیک , هم در شعرنیمایی , هم در نثرسروده های سپید و حجم و موج نو و ... هم در هر ابداع ادبی دیگر .
شعر , اوج موسیقیایی زبان است . یعنی تعامل موسیقیایی در عالیترین شکل و مراتب آن در شعر اتفاق می افتد . موسیقی دارای فراز و فرود و مراتب است . دارای فرایند است . مراتب دارد . در دل واژه ها حضور دارد , در بین واژه ها حضور دارد , در کلیت هر کدام ازهنرهای کلامی وجود دارد . حضور او در شعر ,چشمگیرتر از هر گونه ی ادبی دیگر است .تخیل هم به تنهایی ملاک شعر بودن نیست . موسیقی هم به تنهایی ملاک شعر بودن نیست . محتوا هم به تنهایی ملاک شعر بودن نیست . شعر , نامیست که روی اوج تعاملی در بخدمت گرفتن هنرسازه های بافتاری و هنرسازه های ساختاری زبان در بیان احساس و عواطف و خرد انسانی گذاشته اند . وقتی از موسیقی در اوج تعاملی بافتاری و ساختاری زبان صحبت می کنیم یعنی داریم از موسیقی ای صحبت می کنیم که در اوج نظام مندی اش بر آن منطق ریاضی حکومت می کند . وگرنه موسیقی در همه ی گونه های ادبی هست . ولی موسیقی در همه ی گونه های ادبی در آن اوجی که منطق ریاضی بر آن حاکم باشد به مانند گونه ی ادبی شعر نیست . موسیقی زبان نقش بنیادین در انتقال احساس و عاطفه بین انسانها داشته و دارد . در شعر , چون بخدمت گرفتن موسیقی در اوج نظام مندی آن است , بهتر از هر گونه ی ادبی دیگر وظیفه ی بیان احساس و عاطفه را به عهده گرفته است . . اینکه از موسیقی زبان بکاهیم تا که بیان محتوا در زبان چشمگیرتر باشد و مدعی شعر بودن آن باشیم بیشتر به یک طنز شباهت دارد تا یک واقعیت . با کاستن موسیقی در زبان یعنی ما نمیخواهیم احساسات و عواطفمان را از تمام آن کانال رسانه ای منتقل کنیم . با مدیریت فراز و فرود موسیقیایی زبان هست که در بیان احساسات می توانیم مخاطب را بخندانیم , بگریانیم , متاثر کنیم , به فکر فرو ببریم , او را به هیجان آوریم , او را آرام کنیم, به خشم آوریم , غفلت زدایی کنیم , او را بخوابانیم , او را بیدار کنیم , و ... این کاریست که ما در زبان با مدیریت آوامندی واژه ها در چیدمان گفتارمان هزاران سال است داریم انجام میدهیم . یعنی احساس را بواسطه ی مدیریت لحن بیان منتقل کرده ایم . وقتی موسیقی را در یک گونه ی ادبی به حداقل برسانیم یعنی مدیریت لحن بیان را به حداقل رسانده ایم . وقتی مدیریت لحن بیان به حداقل برسد , یعنی توان توان انتقال احساس و عواطف را به حداقل رسانده ایم . اینکه زبان نثرسروده ها ( که گونه ای ادبی بین نثر و شعر است ) یکدست به نظر میرسد به خاطر کاستن از توان موسیقیایی زبان است .
کمرنگ کردن موسیقی در زبان , در آفرینش های ادبی , امکان پذیر بوده و هست . ولی وقتی از یک گونه ی ادبی بنام شعر یاد می کنیم . که آنرا اوج آفرینش زبانی در بشر است , بیاییم و از سر و دم موسیقی زبان بزنیم و باز مدعی باشیم شعر سروده ایم , مغایر با آن فرایندی ست که در اوج هماهنگی بافتاری و ساختاری در زبان شکل گرفته و نام آن اوج را شعر گذاشته ایم .
اولن از شعریت شعر به میزانی که از موسیقی آن کاسته می شود , به همان اندازه کم می شود و در ثانی تضعیف موسیقی برابر هست با تضعیف انتقال حسی و عاطفی سخنور به مخاطب , چرا که موسیقی زبان احساس و عاطفه در زبان است .
همه ی گونه های ادبی در ادبیات فارسی ارزشمند و محترم هستند . و این احترام را وقتی بیشتر برمی انگیزد که هر گونه ی ادبی در جایگاه ادبی خودش معرفی و تبلیغ شود , نه در جایگاه غصبی , نه در جایگاه گونه های ادبی دیگر , که اگر چنین شد که شده است , چیزی جز تخریب ذهن ادبی جامعه بهمراه نخواهد داشت .
✳️ دوباره مرور می کنیم :
وقتی شما میگویید ( کوه )
وقتی شما میگویید ( دریا )
این تلفظی که از دهان شما بیرون می آید , مرتبه ای از موسیقی است . وقتی شما میگویید (کوه ) یعنی احساس خودتان را در قبال یک حجم برآمده ی بزرگ در قالب یک لفظ ریخته اید . وقتی شما می گویید ( دریا ) یعنی احساس خودتان را در قبال یک حجم شناور وسیع , در قالب یک لفظ ریخته اید .در ضمن , خود تلفظ کوه , در اصل صورتی تخیلی از یک حجم برآمده بزرگ در جهان واقع هست .و دریا , صورتی تخیلی از یک حجم پهناور شناور ... .
✳️ هر واژه ای یک لحن معنادار است .یعنی لفظی هست که معنیایی را یدک می کشد .. اگر سیر پیدایش زبان را در بشر دنبال کنید خواهید دید که زبان به خودی خودش , موسیقی است . ولی منظور از ((موسیقی شعر)) چیزی فراتر از موسیقی معمولی حاصل از تلفظ واژه های گفتاری ست .. زیرا هدف شاعر فقط انتقال پیام درون محتوای اثر که نیست . بلکه همراه با پیام , می خواهد به بهترین شکل تاثیرگذارممکن , شدت و حدت احساس و عاطفه اش را که متاثر از حالات متفاوت روحی و جسمی اوست را به دیگران منتقل کند . حالا چرا به دیگران ؟؟؟ پاسخ کاملن روشن است . شاعر به دنبال گوشی میگردد ( ممکن هست با او هم زمان و هم مکان هم نباشد ) تا با او درد دل کند و با تخلیه ی احساسی خود به آرامش روحی و روانی برسد . حتی اگر هم این گوش یک گوش خیالی باشد . شاعر , خودش را در شعرش تخلیه می کند و دوست دارد که دیگران که ممکن هست حتی با او هم عصر نباشند , با شدت و حدت احساسی او همراه شوند . این چیزی هست که اکثر پژوهشگران ادبی ما در محاسبات خود اصلن لحاظ نمی کنند . گاه علاقمندان به مباحث شعر و شاعری , از عناصر شعر طوری سخن می رانند که انگاری این عناصر جدا از هم هستند . و شاعر باید مثل خشت آنها را روی هم بچیند تا بنای شعرش را برپا کند . این تفکر نشان از سطحی نگری این افراد در قبال شعر هست .
✳️ شعر فارسی می کوشد که به شاعر این امکان را بدهد که با بهره گیری از تمام ظرفیت های موسیقیایی که واژه ها در اختیارش قرار میدهند بتواند پیام درون محتوا را همراه با شدت احساس و عاطفه اش منتقل کند . این که گروهی فقط روی محتوا تمرکز می کنند و خیال می کنند شعر فقط محتواست و نیازی به عناصر دیگر ندارد نشان از عدم شناخت این گروه از فرایندی هست که قرار هست شعر خروجی آن باشد . دیدگاه این گروه از نظر شادان شهرو کاملن مردود است . توصیه ی من به این گروه از دوستان این است که تا به شناخت کامل از شعر و عناصر شعر نرسیده اید از اظهار نظر خوداری کنید . زیرا یک فکر غلط اگر کلیشه وار تکرار شود می تواند مثل یک عامل انتحاری موجب بهم ریختن و متشنج کردن تمام سرحداتت شعر فارسی گردد . که این اتفاق ها متاسفانه دارد می افتد و هر روز شاهد دیدگاه های انتحاری زیادی هستیم که سرحدات ادبیات فارسی را در تمام حوزه هایش نشانه رفته است . و ایمان دارم که از روی ناآگاهی و شناخت سطحی زده می شوند نه از روی عناد و دشمنی با ادبیات کهنسال ایرانزمین . خیلی از این دیدگاه ها را در صفحه ی word با ذکر نام صاحب دیدگاه ثبت کرده ام . نه به خاطر تخریب شخص . بلکه برای پژوهش و ریشه یابی عواملی که باعث می شوند چنین دیدگاه هایی خروجی آن باشد .
باز هم تکرار می کنم :
✳️ هر واژه ای یک " لفظ معنادار " است. وقتی هر واژه ای یک لحن و یک لفظ معنادار است , یعنی ما داریم معنا را به واسطه ی لفظ منتقل می کنیم . و این شگردی بود که بشر نخستین به کمک آن توانست سنگ بنای سخن گفتن را بگذارد . یعنی انتقال معنا به کمک لفظ .
✳️ پیدایش زبانها در تمام مناطق دنیا , به همین شکل و با همین شگرد که الهام از طبیعت و غریزه ی بشر بود ,بوجود آمده است .سیر تحول زبان بسیار جالب و خواندنی هست
✳️ هر زبانی موسیقی خودش را دارد .یعنی , هیچ زبانی نیست که موسیقی نداشته باشد . زیرا زبان , از واژه هاست و واژه ها , لحن هایی هستند که معنایی را منتقل می کنند . یعنی اینکه هر زبانی در دنیا حاصل تسلسل لحن هاست . . یعنی اینکه "زبان" چیزی جز موسیقی نیست . منتها در همین زبان , با هنری روبرو هستنیم که در اوج موسیقیایی خود قرار دارد . نام آنرا گذاشته ایم ( شعر } و این اوج موسیقیایی در زبانهای مختلف یکسان نیست .
✳️ زبان فارسی از لحاظ تلفظی و آوایی یا همان حالت موسیقیایی یکی از زیباترین زبانهای دنیا به شمار میرود . و شعر فارسی هم از دیرباز از شعرهای پیشرو در جهان بوده است . حالت موسیقیایی زبان که حاصل چگونگی تلفظ واژه ها ( یا همان لحن های معنادار می باشد) هست که متمایز کننده ی توان موسیقیایی زبانها از یکدیگر عمل می کند .توجه داشته باشید که داریم از لطافت موسیقیایی شعر در کنار بار محتوایی اش صحبت می کنیم .که قرار هست عمق و بعد و شدت و حدت حسی عاطفی شاعر را به مخاطب منتقل کند . صحبت از شعر است . وگرنه هر محتوایی را در هر گونه ی ادبی دیگر و حتی به واسطه ی هنرهای تجسمی و نمایشی و ... می توان منتقل کرد . مقایسه دو شعر در دو زبان متفاوت اگر به قصد شناخت توان لطافت موسیقیایی هر کدام باشد خوب است ولی چنانچه قیاس هنر شاعری باشد , ناپخته ترین کاری هست که از شخصی می تواند سر بزند ..زیرا بستگی دارد که کدام مرتبه ی سخنوری را شعر می نامیم . شاید زبان مورد قیاس یک کشور در اوج سخنوری اش که حاصل تعامل متعالی موسیقی و تخیل و محتوا هست در حد نثرسروده های ما باشد نه در حد شعر کلاسیک و نیمایی ما . و از همه مهمتر اینکه آبشخور محتوایی شعر در هر فرهنگی متاثر از همان فرهنگ و باورمندی مردمانش می باشد . زیبایی از نسبیت پیروی می کند و معیار زیبایی یک معیار ثابت و پیش فرض نیست . نگاه هر ملت با توجه به فرهنگ و باورمندیهایش به زیبایی متغیر هست . قیاس باید درون جوزه ای باشد نه بین حوزه ای .آنهم با درنظر گرفتن اشتراکات مردمشناسی و فرهنگی و زیست محیطی و جنسیت و سطح آگاهی و .... . تازه بیشتر کشورها دارای یک فرهنگ غالب هستند که ریشه در خرده فرهنگهای آن کشور دارد . حالا بین دو تا شاعر که علاوه بر فرهنگ غالب تحت تاثیر خرده فرهنگهای متفاوت هستند چگونه میخواهد قیاس صورت بگیرد . عمق و بعد زیبایی و زشتی. در میان انسانها متفاوت است .
🔵 پرسشگر :شما , ادبیات فارسی را از دو حوزه ی 1- نثر 2- شعر ,... به سه حوزه ی 1- نثر 2- نثرسروده 3- شعر , تقسیم کرده اید .
✳️ 🔴 بحث موسیقی در (شعر فارسی )سوای موسیقی در (زبان فارسی) هست ., شعر اوج هنرسخنوری در بشر است . و به تناسب و تفاوتهای زبانی در بین ملل مختلف , خروجی های متفاوت دارد . شاید خیلی از کشورها , آنچه را شعر می نامند در حد نثر سروده های ما هم نباشد
🔵 پرسشگر : چکونه از بیشترین ظرفیت "موسیقیایی زبان" در شعر که آنرا اوج هنرسخنوری می نامید باید استفاده کنیم .؟؟؟
-
✳️/ کمی به پاسخ آن فکر کنیم .: ما در شعر فارسی , موسیقی را از لحاظ آموزشی در سه بخش ( 1- موسیقی بیرونی 2- موسیقی درونی 3- موسیقی کناری ) آموزش میدهیم ولی برای شاعر ظدن باید ذوق شاعری داشت . و این ذوق را با شناخت قواعد تکمیل کرد . شاعری که هم ذوق دارد و هم شناخت ساختاری از قالب و قواعد آن دارد ,در حین سرودن شعر دیگر نگاه جداگانه به موسیقی کناری و میانی و درونی ندارد . تمرکز او رویپیام حسی – عاطفی هست که به واسطه ی شعر میخواهد به دیگران مخابره کند . او تمرکزش روی انتخاب احسنت واژه ها و چیدمان آنهاست تا درست آن حس را منتقل کند . همه ی آن 6 موارد که نام برده شد , در ذهن او یکجا آستین بالا میزنند
✍️ یادمان باشد که ما یک ((موسیقی درون واژه ای)) داریم و یک ((موسیقی بین واژه ای))
✍️ وقتی میگوییم هر واژه ای یک "لحن معنادار" هست یعنی بصورت همزمان هم موسیقی و هم معنی را در دل خود دارد .خب , حالا وقتی واژه ها پشت سرهم قرار میگیرند تا یک چیدمان بنام مصراع (در ابیات شعر کلاسیک) و یا چینوازه ( در بندهای شعر نیمایی) و یا جمله (در نثرها و نثرسروده ها) را بسازند . اینجا علاوه بر موسیقی درون واژه ای , موسیقی بین واژه ای هم خودش را نشان میدهد . یعنی بار موسیقیایی مضاعف می شود . حالا این چگونه اجرایی کردن موسیقی بین واژه ای هست که مثل نخ تسبیح عمل می کند تاباعث پیوستگی موسیقی درون واژه ای واژه ها ( که بر حسب جایگاه آنها می تواند موسیقی میانی باشد و یا کناری ) در مصراع ها و چینواژه ها باشد ..
✳️ شعر , هنری هست که این نخ تسبیح را دارد . و باید داشته باشد . زیرا شعر اوج سخنوری هست . در اوج سخنوری همه ی عناصری که در فرایند بوجود آمدن شعر دخالت دارند باید با تمام ظرفیت خود بکار گرفته شوند . فرق شعر با شعر منثور و نثر ادبی در استفاده از توان بالقوه ی عناصری هست که سخن را به هنر تبدیل می کند . اگرچه خود سخن گفتن در ابتدای امر بزرگترین خلاقیت هنری انسانهای نخستین بوده است . شعر , اوج هنرهای کلامی است . این اوج بودن به این معنی هست که یک فرق هایی با دیگر هنرهای کلامی باید داشته باشد که دارد .
✳️ نثر سروده ها , یک گونه ادبی بینابین هستند . و جایگاه آنها در کل ادبیات فارسی بین نثر هست و شعر , و این بینابین بودن به معنی این نیست که آنچه در بالاتر از او قرار دارد ( یعنی شعر ) و یا آنچه در پایین تر از او قرار دارد( یعنی نثرادبی ) هنرهای قوی تر از او و یا ضعیف تر از او می باشند . چنین استدلالی بچه گانه خواهد بود و نزد هیچ خردمندی پذیرفتنی نیست .
✳️ حالا شاید بپرسید که چه لزومی دارد این تقسیم بندی ها را .در بین گونه های ادبی که ادبیات ما را شکل دادند لحاظ کنیم ؟ پاسخ کاملن روشن است . زیرا اگرچه در هنر بودن هر کدام شکی نیست ولی از لحاظ کارکرد و زیرساخت هنری با هم فرق دارند .
✳️ در این مسئله شکی نیست که شعر ( خواه کلاسیک باشد و خواه نیمایی ), توانایی انتقال احساس و عاطفه را در بالاترین سطح ممکن نسبت به گونه های ادبی دیگر دارد . و این مهم به کمک موسیقی اتفاق می افتد . و موسیقی باید برای انتقال احساس و عاطفه ی شاعر در حالات مختلف روحی که شاعر تجربه می کند بتواند , قابلیت مانور دهی را به شاعر بدهد . و شعر نیمایی از این لحاظ ( کاربرد موسیقی در انتقال احساس و عاطفه به بهترین شکل ممکن ) در اوج هنرهای کلامی هست
🔵 نیما , روی واژه ها خیلی تاکید می کند .
✳️ سخنوری , دارای مراتب هست .حالا به نظر شما آیا موسیقی در شعری که آنرا اوج سخنوری می نامیم باید در اوج باشد یا خیر ؟؟ منظور از اوج موسیقیایی یعنی بیشترین بهره برداری از ظرافت ها و ظرفیت های موسیقیایی زبان ., و شعرفارسی با تکیه بر آنچه تجربه اش را بیش از هزار سال داشته است میکوشد بدنبال ظرفیت ها و ظرافت های متعالی تر و کارآمدتر قدم بردارد تا بتواند بهتر بازگو کننده عمق و شدت و حدت عواطف و احساسات شاعر با توجه به باورمندیهایش باشد ., زبان علم که نیست . .. یادمان باشد که ما داریم از شعر فارسی صحبت می کنیم . شعر فارسی هم قالب دارد و هم قاعده . آنپه را شعر نو می نامیم , در اصل تمام فول کردن قالب و قواعد شعر فارسی هست .
✳️ وقتی داریم از سر و دم موسیقی شعر میزنیم و از قالب و قاعده خارج می شویم و باز با سماجت آنچه باقی مانده است را شعر می نامیم , به همان مضحکی می ماند که یخ را بخار کرده و دوباره آنرا یخ بنامیم . از دیدگاه من , نثرسروده ها چون از تمام ظرافت ها و ظرفیتهای موسیقی استفاده نمی کنند و در ثانی به قالب و قاعده ای که توجیه کننده ی قالب باشد پایبند نیستند به هیچ وجه در دسته ی شعر فارسی نمی توانند قرار بگیرند . ولی چون در مراتب سخنوری فراتر از نثر قرار دارند به همین منظور منصفانه ترین راه آن است که در ادبیات فارسی بیاییم و بین شعر فارسی و نثر فارسی . یک دسته بندی جدیدی بنام نثرسروده ها لحاظ کنیم تا حریم و حرمت هر دسته شکسته نشود . ما معتقدیم که با ظهور شاملو به وسعت ادبیات ما اضافه شد . خود شاملو هم در یکی از نثرسروده هایش, بنام ( مسیح مصلوب ) که خوشبختانه فایل صوتی آن با صدای خود شاملو وجود دارد به صراحت تمام بیان می کند که آنچه من میگویم شعر نیست . اگرچه خیلی ها آنها را شعر میدانند . خود صاحب اثر و بنیانگذارش میگوید شعر نیست . در جای دیگری می نویسد که سپید خواهرخوانده ی شعر فارسی هست . حتی نسبت نسبی هم برایش قایل نشده است . حکم خواهرخواندگی واضح است . یعنی از یک گوشت و خون و استخوان نیستند . یعنی اینکه سپید, یک گونه ی نوظهور از جنس شعر فارسی نیست . خود شاملو بهتر از هر کسی میداند که جایگاه سپید در کجای ادبیات فارسی قرار دارد . اصطلاح شعر منثور دارد جایگاه ادبی سپید را مشخص می کند . که بین شعر و نثر هست . اگرچه سپید فقط یکی از نثرسروده هاست و به اعتقاد ما , حجم و موج نو و گفتار و ... هم در دسته ی نثرسروده ها قرار میگیرند .
✳️ شعر حاصل فرایندی هست که از هماهنگی و درست نشستن یک سری عناصر بوجود می آید . این را من شادان شهرو نمیگویم .سابقه ی کاربردی و تجربی شعر فارسی از رودکی تا نیما دارد میگوید .گاه دوستانی را می بینم که در محاسبات خود خیلی از عوامل و عناصری که در فرایند تبدیل سخن به شعر دخالت دارند را نادیده می گیرند و یا کوچک و بی اهمیت جلوه میدهند .
✳️ اهمیت و جذابیت شعر فقط در جنبه ی موسیقیایی آن خلاصه نمی شود بلکه ما معتقدیم که این لطافت و ظرافت موسیقیایی باید از دل محتوایی که آن محتوا در ظرف مناسب و در شان با آن ( که قالب باشد )ریخته شده ,شنیده شود. در شعر , تخیل و محتوا و موسیقی و قالب قاعده مند جدای از هم نیستند . بلکه بازتاب و علت و معلول همدیگر هستند . اینطور نیست که بدون هیچ قالب و قاعده ای , محتوا را در حالتی که ضعف موسیقیایی دارد بکار ببریم و مدعی شویم شعر سروده ایم . شما اگر آب را در ظرفی بریزید و به .ان برودت بدهید تا یخ بزند . در اصل , شما آبی دارید که به یخ تبدیل شده . حالا اگر یخ را که شکل قالب را بخود گرفته را حرارت بدهیم و به بخار تغییر شکل بدهد . آیا باز هم می توانیم مدعی یخ بون او باشیم ؟؟؟؟ . . هر کدام از اصولی که در فرایند شعر دخالت دارند دارای اهمیت هستند . نیمایوشیج تقویت کننده اصول شعر بود نه تخریب کننده ی آن. تمام تئوریهای او برای تقویت شعر فارسی در نظر گرفته شده است . چرا باید گروهی فقط موسیقی را و گروهی دیگر فقط محتوا را پیراهن عثمان بکنند برای انتقام جویی از یکدیگر . شعر فارسی محدودیت موسیقیایی ندارد . اگرچه مراتب موسیقیایی با توجه به عواطف و احساسات شاعر دارد . .
✳️ در فرایندی که خروجی آن شعر است عناصری شرکت دارند که علت و معلول همدیگر هستند .گفتیم هر واژه ای یک لحن معنادار هست . یعنی در دل هر واژه معنی و موسیقی حضور دارد . وقتی واژه ها در یک چیدمان قرار میگیرند , علاوه بر موسیقی درون واژه ای , موسیقی بین واژه ای هم خودش را نشان میدهد .
✍️ آنچه را موسیقی شعر می نامیم حاصل پیوستگی لفظی ( لحن های معنادار ) که همان واژه ها هستند می باشد و آنچه را محتوا می نامیم , حاصل پیوستگی معنایی ( لحن های معنادار ) که همان واژه ها هستند می باشد .
✍️ پس محتوا و موسیقی در تعامل باهم اند نه در تقابل با هم . در ضمن هر واژه ای که آن را یک لحن معنادار میدانیم بازتاب احساس بشر در برخورد با خود و محیط و دیگران هم هست .
🔰🔰🔰
🔴 پرسشگر : آیا موسیقی جزو لاینفک" شعر " است ؟ یا اینکه در شعر, حالت عارضی دارد؟
✳️/ . هر جا حرکت هست , موسیقی هم هست . اساس خلقت هم بر محوریت حرکت هست . اینکه آیا جهان ماده "حقیقت وجودی" دارد یا خیر ؟پاسخ ما این است که : خیر . حقیقیت وجودی ندارد . زیرا تمام جهان ماده متاثر از حرکت است . و جلوه های گوناگون آن ناشی از حرکت است . و چون هر جلوه ای که ناشی از حرکت است مجازیست . پس این جهان ماده هم یکی جهان مجازیست . و حقیقت وجودی ندارد برای ما , آنچه حقیقت وجودی دارد فقط و فقط همان جیزی هست که محرک این حرکت بوده است . موسیقی هم ناشی از حرکت است و از همان لحظه ای که استارت حرکت خورده است , پا به پای حرکت در جلوه های بی شمار خلقت. حضور داشته است .
🔴 سوال : شما می فرمایید که تمام جلوه های گوناگون جهان , همین جهانی که در آن زندگی می کنیم . " حتی خود همین فرایندی را که نام آن را زندگی گذاشته ایم را شامل می شود ", ناشی از حرکت هست . و چون ناشی از حرکت هست مجاازی است و چون مجازی ست , پس حقیقت وجودی ندارد . ؟؟
✳️/ ببینید , اینها را من شادان شهرو نمیگویم . علم و دانش بشری هست که میگوید : علم می گوید : مجموعه ای غیر قابل تصور از "حرکت های بنیادی" دست به دست هم داده اند تا ( اتم ) دارای حجم بشود و ماهیت وجودی پیدا کند . و از دست در دست دادن اتم ها , ملکولها و از دست در دست هم دادن مولکولها , عنصرها و از دست در دست هم دادن عناصر , مواد و از دست در دست دادن مواد این دنیای مادی حادث شده است .حالا بیاییم و از نگاه فیزیک مدرن , به همین جهان ماده نگاه کنیم .در فیزیک مدرن معتقدند که ماده یک" موج متراکم " است . و موج چیزی جز ,یک "حرکت" تلقی نمی شود . پس همه ی جهان از موج ساخته شده است . و چون موج هم از حرکت بوجود آمده است . پس تمام جهان از حرکت بوجود آمده است . موسیقی هم ناشی از حرکت هست . موسیقی , حالت شنیداری حرکت هست . وقتی میگوییم " حرکت " منظور بی نهایت حرکت هست که هر حرکتی متاثر از حرکتی قبل از خودش می باشد . ما از محرک اولیه هیچ شناختی نداریم . اینکه محرک اولیه آیا یکی ست یا چندتا , چیزی نمیدانیم . مذهبیون , نام محرک اولیه را خدا میگذارند , و خدا را غیر قابل تعریف میدانند . و غیر مذهبیون ,هم به شکل دیگری انفجار بینگ بنگ را شروع حرکت و حرکت را شروع حادث شدن حجم های مچازی بیشماری میدانند که جهانی را از نانو ذرات تا اجرام بزرگ سماوی ساخته است . موسیقی ناشی از حرکت هست .و با ایچاد اولین حجم در خلقت وجود داشته است . در اصل موسیقی ارتعاش یک حجم در حجم های بزرگتر و بعد از خود است پس با این حساب موسیقی.متغیر است . چون حجم ها متغیر اند . .
🔴 سوال : اگر امکان دارد این موضوع را کمی بازتر کنید ؟ اینکه چگونه ممکن هست تمام این حجم ها , کوه – دریا – جنگل و ... مجازی باشند ؟
✳️/ همانطور که میدانیم " اتم " خشت ساختمان خلقت است .
اجازه بدهید ( اتم ) را به اندازه ی یک زمین فوتبال در ذهنمان متصور شویم .
در چنین حالتی اتم " هسته ای " خواهد داشت به اندازه ی یک توپ فوتبال
حال اگر از فاصله ای دور به اتم نگاه کنیم , آنرا به شکل یک کره ی عظیم خواهیم دید .
🔴 سوال : حجم این کره ی عظیم از کجا ناشی شده است ؟
✳️: این حجم به خاطر حرکت الکترونها به وجود آمده است ( به این حجم ابر الکترونی هم می گویند.
🔴 سوال : آیا وجود این کره ی عظیم " واقعیت وجودی " دارد ؟
✳️: بله , واقعیت وجودی دارد
🔴 سوال : آیا " حقیقت وجودی " هم دارد ؟
✳️: خیر , حقیقت وجودی ندارد . زیرا اگر در یک لحظه , حرکت الکترونها متوقف شود . همان ابر الکترونی که از آن نام بردیم , از بین خواهد رفت و آن حجم که ناشی از حرکت الکترونهاست ناپدید خواهد شد . و فقط هسته ی آن که به اندازه ی توپ فوتبال هست باقی خواهد ماند .. پس نتیجه می گیریم که این حجم وجود خارجی نداشته است .و فقط ناشی از "حرکت" بوده است . یعنی این حجم , یک حجم مجازی بوده است .
حالا به سراغ "هسته" می رویم .
هسته از "پروتون" و "نوترون" تشکیل شده است .
پروتون به دور محور خودش می چرخد . ولی نوترون در جهت عکس حرکت پروتون , با سرعت بسیار زیاد , هم به دور خودش می چرخد و هم به دور پروتون .
این, حرکت , باعث می شوند که باز یک حجم مجازی دور پروتون تشکیل شود که به خاطر حرکت سریع نوترون ایجاد شده است .
🔴 سوال : اگر حرکت پروتون و نوترون متوقف بشود چه اتفاقی خواهد افتاد ؟
✳️: حجم ایجاد شده از بین خواهد رفت . و فقط از آن ذرات بنیادی باقی خواهد ماند . که حجمی به مراتب کمتر از قبلی دارد . اکنون اگر به دل ذرات بنیادی هم نفوذ کنیم و حرکات آنها را هم متوقف کنیم خواهیم دید که حجم ها یکی پس از دیگری ناپدید خواهد شد .همین حجم هایی که باعث تنوع در جهان خلقت شده اند . همان کوه و دریا و جنگلی که اسم بردید .
🔴 پرسشگر : فرمودید که موسیقی دارای مراتب هست . بهتر است وارد آن جنبه از موسیقی بشویم که در زبان حادت شده است .. و بخصوص در شعر که اوج لطافت زبان هست ؟؟
✳️/ موسیقی بصورت متغیر در کل خلقت هست. زیرا موسیقی در ذات حرکت هست . آنچه را زبان می نامیم زاده ی موسیقی ست و واژ ه ها چیزی جز لحن های معنادار نیستند . واژه هایی که زبان را می سازند در اصل, همان لحن هایی ( یا همان صوت هایی ) هستند که معنای هر کدام از آنها چیزی جز باز تاب صورت تخیلی جهان درونی و جهان بیرونی نیستند . پس با این حساب (تخیل) علاوه بر موسیقی در ذات هر واژه حضور دارد . واژه ی " کوه" هم یک لحن است و هم صورتی تخیلی از یک حجم برآمده ی بزرگ در جهان بیرون . واژه ی عشق , هم یک لحن است و هم صورتی تخیلی از یک احساس مرموز در جهان درون . . زبان زاده ی موسیقی ست . منتها موسیقی دارای حالت های متغیر است . چگونه به خدمت گرفتن واژه ها ( یا همان لحن های معنادار ) در تغییر حالت موسیقیایی در زبان موثر است . آنچه باعث متغیر بودن موسیقی در زبان شده است, ناشی از انتخاب واژه و چیدمان واژه می باشد . اینکه کدامین واژه ها ( یا همان لحن های معنادار ) را انتخاب کرده و در کدامین چیدمان بکار بگیریم , در شکل گیری موسیقی زبان دخالت مستقیم دارد . ما معتقدیم که زیان , چیزی جز موسیقی و تخیل نیست . ما معتقدیم که هم موسیقی و هم تخیل دارای مراتب هست . یعنی هر واژه ای در ابتدایی ترین شکل خود مرتبه ای از موسیقی و تخیل را به نمایش میگذارد . وقتی شما میگویید ( کوه ) , در اصل شما با کمک موسیقی دارید صورت تخیلی یک حجم برآمده ی بزرگ را به مخاطب منتقل می کنید . پس هر واژه ای در ابتدایی ترین حالت موسیقیایی و تخیلی خودش قرار دارد . منتها ,ملاک ما در موسیقی و تخیل در شعر بسیار فراتر از این حالت ابتدایی هست که هر واژه ای در زبان گفتار دارد . منظور ما بکارگیری در مراتب متعالی تر تخیلی و موسیقیایی واژه ها در چیدمان گفتاری هست . آنچه را صنایع ادبی می نامیم و با نام آرایه های لفظی و معنوی شناخته می شوند به کمک زبان می آیند تا در چیدمانی هارمونیک موسیقی زبان را به اوج ببرند . شعر , زبان احساس و عاطفه است . بدون یک موسیقی در حدکمال , شما هرگز موفق نخواهید شد که احساسات و عواطف خودتان را به تمامی به مخاطب منتقل کنیئ . شعر , فقط . فقط محتوا نیست . شعر , فقط و فقط تخیل نیست . شعر , فقط . فقط موسیقی نیست . شعر تعامل متعالی این سه با هم است . وگرنه گونه های ادبی دیگر هم فاقد تخیل و محتوا و موسیقی نیستند . آنچه , شعر را از گونه های ادبی دیگر مثل انواع نثرها و نثرسروده ها متمایز می کند . تعامل در اوج موسیقی و محتوا و تخیل است . وگرنه هر واژه ای در ذات خود بار موسیقیایی و تخیلی و معنایی دارد و اینها جدا از هم نیستند . بلکه در یک تعامل و مشارکت هست که واژه ها را بوجود آورده اند . داریم از واژه ها صحبت می کنیم نه از حروفی که حکم بربیرنگ بین واژه ها را به عهده دارند . (( شادان شهرو از مخالفان سرسخت این اندیشه ی غیردانشی هست که تلاش می کند موسیقی را چیزی عارضی بر پیکره ی شعر معرفی کند و از آن سایه ای بختک مانند بسازد که نفس شعر را سنگین کرده است . به زعم من , آنچه نفس شعر را سنگین می کند موسیقی نیست . بلکه اندیشه ی غیر دانشی آنهاست ))
🔰🔰🔰
نــام خـــداوند جـان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
🔴 او با نام خدایی شروع می کند که دو نعمت بسیار گرانبها به انسان بخشیده است . یکی نعمت "جان" و دیگری نعمت " خرد " اگرچه هر جانداری از نعمت جان برخوردار است ولی هر جانداری از نعمت خرد برخوردار نیست . این (خرد ) هست که وجه تمایز انسان به عنوان اشرف مخلوقات با دیگر مخلوقات است .
در جای دیگری می فرماید :
توانا بُوَد هــر کـه دانا بُوَد
زِ دانش , دل پیر بُرنا بُوَد
🔴 یعنی "توانایی" رابطه ی مستقیم با "دانایی" دارد . هرچه داناتر , تواناتر . در پیشنیاز ورود به شعر نیمایی عرض کردم که توانایی شاعر به دانایی اوست . اگر شاعری به هر میزان , ناتوان هست , علت را باید در میزان ناآگاهی و نادانی او جستجو کرد . آنچه شاعر را به بیراهه می برد , و از توانایی او می کاهد , ضعف دانایی اوست .
✍️ قبلآ هم اشاره کرده ام که آن هنری که با نام ( شعر ) می شناسیم بصورت آنی اتفاق نیفتاده است . بلکه سخنوری به مرحله ای از هماهنگی بین محتوا و موسیقی و زبان ( که علت و معلول همدیگر هستند ) رسید تا نام آن را شعر گذاشته اند . ما برای اینکه به کمال موسیقیایی در زبان برسیم راه بسیار طولانی ای را طی کردیم . در دوران ساسانیان موسیقی میانی را در متون مذهبی داشتیم . در اواخر ساسانیان تازه به موسیقی کناری رسیدیم . و بعد از اسلام به موسیقی بیرونی . یعنی تا رسیدن به اوج موسیقیایی در زبان که زمینه ساز ظهور شعر هست خیلی زمان سپری شد . در دو سه قرن نخست بعد از اسلام ما توانستیم موسیقی زبان را با اجماع موسیقی کناری و میانی و بیرونی به کمال خودش برسانیم و زمینه را برای هنری بنام شعر فراهم کنیم . اینکه عده ای می آیند و برخی متون زمان ساسانی را شعر معرفی می کنند با کدام دلیل و برهان این حرف را میزنند .
✳️ قبلآ اشاره کرده ام که آنچه را ( زبان ) می نامیم از پیوستگی واژه ها بوجود آمده است . روی تک تک کلماتی که در جملات بعدی می نویسم خوب دقت کنیدیعنی چه ؟؟ یعنی اینکه انسانها برای اینکه راحت تر باهم در ارتباط باشند نیاز به یک عامل ارتباط دهنده داشتند تا به وسیله ی آن احساسات و عواطف و تجربیات و آگاهی خود را به همدیگر و یا از بعد زمانی به آیندگان و انسانهای بعد از خود منتقل کنند .
✳️ موسیقی در ذات خلقت هست . جهان را بدون موسیقی نمی توان تصور کرد . جزئی از خلقت است . انسانها به کمک موسیقی توانستند صاحب " زبان " بشوند . همانطور که گفتم آنچه را امروزه "واژه " می نامیم در حقیقت یک لحن است , یک تلفظ است . بارقه ای از موسیقی ست .
✳️ یکبار دیگر تکرار میکنم , خوب خوب دقت کنید : . ((( هر واژه ای در بازخورد احساسی بشر,با خود و محیط در ابتدای امر یک صورت تخیلی از جهان واقع و یک تلفظ و یک لحن معنادار بوده است .)))
پس در دل هر واژه چند "بار " وجود دارد
1- بار احساسی
2- بار تخیلی
3- بار معنایی
4- بار موسیقیایی
✳️ مواردی که برشمرده شد فقط کالبدشکافی واژه بصورت انفرادی هست . ولی زبان از پیوستگی واژه ها بوجود می آید . یعنی از پیوستگی بار احساسی و بار تخیلی و بار معنایی و بار موسیقیایی , بوجود می آید . پس با این حساب ( احساس و تخیل و معنا و موسیقی ) در ذات واژه ها و در صورت کلی تر در ذات زبان وجود دارد . اینطور نیست که بگوییم عارضی هستند . بلکه خلقت زبان به واسطه ی این ترکیب بوجود آمده است .
✳️ ببینید , تمام آنچه گفته شد در رابطه با زبان هست . ولی بحث ما در باره ی شعر هست .
شعر چیست ؟ نوعی سخن گفتن هست که در آن واژه ها , بهترین پیوستگی احساسی – بهترین پیوستگی تخیلی – بهترین پیوستگی معنایی – بهترین پیوستگی موسیقیایی را داشته باشد . برای همین هست که مدعی هستیم که شعر , اوج هنرهای کلامی و اوج سخنوری هست . یعنی هر سخنوری ای شعر نیست . شعر , حریم و حرمت دارد .
✳️ یادمان باشد که تخیل دارای مراتب هست . و همانطور که گفتیم در خلقت هر واژه حضور سازنده داشته است . وقتی شما میگویید کوه , یعنی شما بازتاب احساسی خود را در تقابل با یک حجم برآمده ی بزرگ بصورت موسیقی و با تلفظ و لحن ( کوه ) ادا کرده اید . خب حالا آیا آنچه شما به زبان آورده اید در ذهن شما و ذهن شنونده صورت خیالی چه چیزی را نقش می بندد؟؟
✔️-تمام اینها علت و معلول همدیگر هستند .
✔️-محتوای سخن از پیوستگی بار معنایی واژه ها شکل میگیرد
✔️-موسیقی سخن از پیوستگی بار موسیقیایی واژه ها شکل میگیرد و
✔️-تخیل از پیوستگی بار تخیلی واژه ها شکل می گیرد .
✔️- احساس از پیوستگی بار احساسی واژه ها شکل می گیرد .
یعنی در زبان ما باید احساس و تخیل و محتوا و موسیقی را از کلیت زبان استخراج کنیم .
شعر اوج سخنوری ست . و فرق آن با زبان د این است که :
✔️-بهترین پیوستگی موسیقیایی را دارد
✔️-بهترین پیوستگی معنایی را دارد
✔️-بهترین پیوستگی تخیلی را دارد
✔️-بهترین پیوستگی احساسی را دارد
✔️-همه ی این پیوستگی ها به واسطه ی پیوستگی موسیقیایی هست که قابلیت انتقال دارند . یعنی احساس و تخیل و محتوا به واسطه ی موسیقی قابلیت انتقال پیدا می کنند .
🔵 یعنی بهترین پیوستگی موسیقیایی و محتوایی و تخیلی و احساسی را باید داشته باشیم تا شعر خلق شود .
🔵 علت اینکه هر کلامی را شعر محسوب نمی کنیم به همین خاطر هست . چون بهترین پیوستگی بین عناصر را ندارند . حالا بعضی ها از سر و دم موسیقی و دیگر عناصر میزنند و مدعی شعر هستند , من نمیدانم با کدام بهترین پیوستگی ها, چنین ادعایی می کنند . این سماجت در شعر معرفی کردن برخی متون که ضعف موسیقیایی و محتوایی و تخیلی و احساسی دارند را در ضعف دانایی آنها میدانم . این نادانی هست که ناتوانی به همراه دارد . وگرنه توانا بود هر که دانا بود .
✍️ وقتی میگوییم بهترین پیوستگی معنایی ( یعنی بهترین محتوا ) را شکل بدهیم . چون از محتوای درخور هست که پیام درخور بیرون می آید .
✍️ سوال : چرا گاه شاعران به بیراهه میروند و سر از باتلاق در می آورند ؟؟
پاسخ : چون دانایی لازم را ندارند . و به همان مقدار که ضعف دانایی دارند ناتوان عمل می کنند
🔰🔰🔰
🔴 شاید اساسی ترین سوالاتی که هر شاعر باید , در خلوت خود از خودش بپرسد و به دنبال پاسخ ریشه ای برای آنها بگردد این سوالها باشد که :
✔️- چرا من شعر می گویم ؟؟
✔️- آنچه من را به اینکار برمی انگیزد , میخواهد کدام نیاز روجی مرا برطرف سازد ؟؟
✍️ برای پاسخ به این پرسش ها باید به عمق تاریخ سفر کنیم و خود را در برهه ای از تاریخ نیاکانمان مشاهده کنیم که , درون غارها , به این می اندیشیدند و به دنبال ابزاری بودند تا بتوانند احساسات و عواطف و آنچه بر آنها و پدرانشان گذشته است و آنچه تجربه کرده اند و یا از پدرانش آموخته اند را , از لحاظ بعد زمینی و بعد زمانی , هم حفظ کنند و هم منتقل کنند . و این آغاز سخن گفتن بشر بود .
🔵 سخن گفتن , بزرگترین کشف بشر و بزرگترین معجزه ی بشر است .
🔵 و (شعر) اوج سخنوریست .
✳️ شاعر , یک انسان است . انسانی که سرشار از احساسات و عواطف است . انسانی که ( خرد و آگاهی و شعور ) را با نگاه زیباشناسانه ی خود از دل تقارن ها و تناسب های حاکم بر دنیایی که در آن زندگی می کند و مردمی که با آنها بزرگ می شود , کشف می کند . انسانی که کاستی های ناشی از نبود خرد و آگاهی و شعور را هم در خود و هم در دیگران می بیند و درد می کشد . انسانی که در عمق وجود خود جاذبه ای را حس می کند که او را گره میزند با کل هستی , . و این جذبه و جاذبه را عشق مینامد . انسانی که به ایده آلهایش توجه نشان میدهد و دوست دارد دیگران هم به ایده آلهایش توجه نشان دهند .
✍️ هنر , چیزی نیست جز برانگیختن و جلب توجه دیگران به ایده آلهایی که هنرمند دارد .
✳️ نیاکان اولیه ی ما , سخن گفتن را کشف کردند تا احساس خود را , عاطفه ی خود را , دانش و خرد و شعور و دانایی خود را بتوانند بهتر به هم نوع خود منتقل کند و زمانی که نوشتن را هم کشف کرد توانستند از لحاظ بعد مکانی و زمانی آن را هم منتقل کنند .
✳️ شعر , اوج سخنوریست . در شعر قرار نیست که ما نانو ذرات و کوانتوم را آموزش بدهیم . زبان علم جداست . ولی با این وجود شاعر متاثر از علوم مختلف هم هست . شعر , زبان احساس و عاطفه و خرد است .زبان احساس و عاطفه و خرد باید رسا , شفاف , قاطع و تاثیرگذار و توجه برانگیز باشد ( هدف هم جلب توجه است ) . هدف رسانه ای شعر این نیست که شاعر جدول طراحی کند و یا چیستان و معما , مطرح کند . بلکه شاعر , زبان رسانه ای خرد و احساس و عاطفه خود است . اگرچه دمخور عواطف انسانهایی هم هست که با آنها زندگی می کند . او می کوشد که خرد خود را و آگاهی خود را و شعور خود را مثل کشمشی که در میان کلوچه پنهان است و وقتی زیر دندان قرار میگیرد و طعم آن در کلوچه , طعم غالب می شود و لذتی به کام می بخشد را با مهارت تمام در میان احساسات و عواطف ناب خود به دیگران منتقل کند . زیرا او نیازمند توجه است . دوست دارد که دیگران هم بدانند که او چگونه احساسی و چگونه درکی دارد . او باورمندیهای خودش را میخواهد فریاد بزند و شعر , تریبونی ست برای فریاد او . البته این رویه جلب توجه کردن برای همه هنرمندان صادق است .
🔰🔰🔰
🔘🔙 بصورت غیر محسوس گشت و گذاری در اشعار ارسالی کاربران سایت شعر نو داشتم . چشمم به یک غزل ارسالی افتاد که یک بانوی بزرگواری آن را ارسال کرده بودند . وقتی غزل ایشان را خواندم دیدم غزل ایشان ردیف دارد ولی قافیه ها و وزن شعر مخدوش است . بصورت خصوصی کلی برای ایشان قلم فرسایی کردم و با زبان ساده و همه فهم توضیح دادم که متوجه بشود ریتم و قافیه ها ایراد دارند و برای برطرف کردن آنها ساده ترین راهکارها را توصیه کردم .
✳️خدا شاهد است هیچگاه در قلم فرسائی هایم انتظار قدر دانی را از هیچ کس نداشته و ندارم . چرا که خودم را مکلف می دانم آنچه تجربه کرده ام و به آن ایمان و آگاهی دارم را به دیگران منتقل کنم . و مختص شعر هم نیست . ولی پاسخی که دریافت کردم مرا به فکر فرو برد . به این فکر که که چقدر شعر نیمایی مظلوم واقع شده است . به نظر شما آن بانوی محترم چه پاسخی برای من ارسال کرده بود ؟ و غزل ایشان چه ربطی به شعر نیمایی داشت !!
(🔴 🔙 ایشان خیلی محترمانه در پاسخ به من نوشته بودند : از بابت زحماتی که کشیدید ممنونم . درست می فرمائید قافیه ها ایراد دارند . ولی می تواند که شعر نیمایی باشد .)
✳️ببینید , نگاه به شعر نیمایی در چه وضعیتی هست . شاعران مبتدی ما در ذهن خود این را جای داده اند که هرگاه در شعر کلاسیک ناموفق بودند و شعر کلاسیک آنها کم و کسری قافیه و ریتم داشت خیلی راحت آنرا شعر نیمایی معرفی می کنند . چرا این ذهنیت ایجاد شده است ؟ این دردآور است . ولی با همه ی دردآوری اش نشان میدهد که هیچ مرجع و بستر مناسبی که معرف شعر نیمایی باشد یا وجود ندارد و یا اگر وجود هم دارد ناشناخته مانده است . من معتقدم که شاعرانی که توان سرودن شعر نیمایی را دارند در این برهه ی خاص که درک درستی از شعر نیمایی در میان علاقمندان به شعر وجود ندارد باید در نقل تجارب خود به دیگران احساس وظیفه کنند .. برای همین است که از شاعران متبحر و مجرب در شعر نیمایی که اکثرآ هم بصورت تفننی شعر نیمایی می سرایند ( برخلاف اسلاف نیمایی سرایان که اولویت اولشان در شعر , نیمایی بود ) می خواهم شعر نیمایی را در اولویت های اول شان قرار دهند . و ایمان دارم که در این زمانه ی عزلت نشینی شعر نیمایی , از هر شاعری که در این عرصه با عشق قدم بر می دارد و قلم می رقصاند , کسی قدردانی نخواهد کرد . برای همین است که میگویم به چشم وظیفه ی شخصی در قبال شعر نیمایی به آن نگاه کنیم و این الویت دادن را برای شناخت بهتر علاقمند به شعر نیمایی در دستور کار خودمان قرار دهیم .
✳️همیشه باید یادمان باشد که بین ( اندیشه های نیما ) و ( اشعار نیما ) تمایز قائل شویم . اشعار نیما نمونه ی کامل اندیشه های او نیستند . اندیشه ی او که چراغ راه شاعران آینده است فراتر از اشعاری هست که آن شادروان سروده است . در ضمن اشعار سروده شده ی نیما آن ظرافت ها و ظرفیت ها که در تئوری هایش بیان می کند را به تمامی ندارند . چرا که نسبت به اندیشه های نیما بسیار ضعیف اند .
با این وجود , اینها چیزی از عظمت آن بزرگ مرد و تئوریسین بزرگ کم نمی کند .
او حکم رودکی را دارد در شعر نو فارسی , و ما این انتظار را از او نداریم که در بالفعل کردن آنچه در تئوریهایش بیان نموده موفق عمل کند و یا به همه ی آنها بپردازد . عمر او در مبارزه برای جا انداختن این تفکر گذشت که در زیرساخت شکل گیری شعر فارسی فراتر از وزن عرف شده و قافیه ی عرف شده و واحد شعری عرف شده که مصراع نام دارد و همچنین فراتر از نگاه متحجر عرف شده که بساط مقلدپروری را گسترانده , هم می توان شعر فارسی سرود . ( یادمان باشد که هر ملتی به تناسب زبان و فرهنگ خود مختصات شعری خودش را دارد . و شعر در هر ملتی متکی به اولویت هایی ست که برای خلق این هنر کلامی با توجه به خصوصیات زبانی خود قائل است )
✳️ بههر حال در کنار آن وظیفه ی شخصی که در قبال شعر نیمایی برای خودمان باید قائل باشیم باید چشممان به شاعران آینده هم باشد , شاعرانی که تجربیات ما را پله خواهند کرد برای رسیدن به آنچه نیما در تئوریهایش در سر می پروراند .
✳️ هدف ( نیما ) صدمه زدن به شعر هزارساله ی کلاسیک نبود . بلکه هدف او پر و بال دادن به آن بود . نیما مثل هزاران شاعر دیگر احساس کرد که در شعر کلاسیک گاهی تساوی ارکان و الزام عرف شده ی قافیه به تناسب قالب باعث می شود که شاعر فضای کمتری برای به پرواز در آوردن احساس و اندیشه اش داشته باشد . اگرچه این تشخیص , پیشینه ای قبل تر از نیما هم داشت و حتی صدای مولانا را در آورده بود , منتها این نیما بود که دست به قلم شد و با یادآوری آن محدودیت های مقطعی که شاعران را آزار میداد هم دغدغه ها را نوشت و هم راهکار خروج از این چرخه ی تکراری هزار ساله ...
✳️ البته راهکارهای نیما بیشتر تشریح کلی از ایده آلهایش هست . ایشان هیچگونه قواعدی که معرف قالب سیال شعر نیمایی باشد را ارائه نمیدهند . و نقطه ی ضعف شعر نیمایی در معرفی خودش به علاقمندان در همین نداشتن قواعد نظام مند هست . ( که در قواعد شادان سعی خواهیم کرد به این مهم بپردازیم )
✳️ تفکر غلطی است که نیما وزن را و قافیه ( عرف شده ) را از شعر فارسی حذف و یا کمرنگ کرده است . چرا که او با وزن و قافیه عرف شده ی شعر کلاسیک چنانچه به اقتضای احساس و اندیشه روزآمد بیاید مشکلی ندارشت . او مخالف کلاسیک سرایی هم نیست . نگاه او به ظرافت ها و ظرفیت هایی هست که شعر فارسی بصورت نهادینه و بالقوه دارد ولی متاسفانه بالفعل نشده است . او این ظرفیت ها و ظرافت ها را فراتر از چهارچوب آنچه امروزه با نام شعر کلاسیک می شناسیمش می دید . و درست هم می دید .
او می گفت چه لزومی دارد ارکان شعر طبق روال عرف شده مساوی بکار گرفته شوند . وقتی این تساوی جولان اندیشه را از شاعر می گیرد .
✍️ شاملو هم یکی از شاگردان نیما بود که در خانه ی جلال آل احمد که همسایه ی دیوار به دیوار نیما بود همراه شاعران دیگری که مجذوب اندیشه های نیما شده بودند خدمت نیما می رسید . خانم سیمین دانشور همسر جلال آل احمد که محفل های شعر در خانه ی ایشان برپا می شد در خاطراتی که تعریف کرده است می گوید : از میان دوستداران و شاگردان نیما , احمد شاملو به نیما پشت کرد و مسیر خودش را رفت .
✍️ بله این حق احمد شاملو هست که راه خودش را برود و حرف خودش را بزند . از این بابت من او را می ستایم . مشکل اینجاست که راهی را که احمد شاملو بعد از جدا کردن مسیر خودش از نیما رفته است را در امتداد راه نیما معرفی می کنند . راه احمد شاملو , هیچ ربطی به مسیری که نیما هموار کرده است ندارد .
✳️ راه نیما را فقط چند شاعر انگشت شمار ادامه دادند و خلاص ..بعد از آن نیما به حاشیه رفت و مسیر احمد شاملو که وزن و قافیه را از روی اختیار از شعر فارسی حذف کرد و از نگاه من شعریت را از شعر فارسی برداشت مورد توجه سیل بی شماری قرار گرفت که مسیر شاعر شدن را هموار یافته بودند .( شادان شهرو تمام جریاناتی که با نام شعر بعد از نیما ظهور پیدا کرده اند مثل سپید و حجم و گفتار و غیره را در دسته بندی شعر فارسی قرار نمیدهد و همه ی آنها را زیرمجموعه ی یک گونه ی نوظهور ادبی در ادبیات فارسی بنام " شعر منثور یا نثرسروده " میداند که این گونه ی نوظهور ادبی با اینکه وامدار نثر و شعر هست . نه شعر است و نه نثر . بلگه گونه ی مستقلی ست که در حوزه ی ادبیات فارسی ظهور پیدا کرده است . و دسته بندی خودش را دارد . در این رابطه بعدآ مطالبی را ارسال خواهم کرد و توضیحات بیشتر و مفصل تری خواهم داد )
✳️ اگرچه احمد شاملو در ابتدا مقید به شعر کلاسیک و اندیشه های نیما بود و در این مسیر مدتی را هم قدم زد و قلم رقصاند . ولی از آنجایی که راهش را کج کرد دیگر نباید او را در مسیر نیما به شمار آورد .
✳️ در مورد توان و ظرفیت شعر نیمایی باید بگویم که شعر فارسی در سبک نیمایی اش دارای توان و ظرفیت اعجاب انگیز و حیران کننده اای شده است که اگر این توان و ظرفیت خوب شناسانده شود و خوب معرفی گردد . همگان را شگفت زده خواهد کرد . درست است که نیما یوشیج در زمانه ای نزدیک به ما در گذشته ظهور کرده است ولی آن سبک سرایشی که او بنا کرده است نیاز آینده ی و فردای شعر فارسی ست .
✳️ امروز این سبک در حاشیه است . ولی نسل های آینده به آن روی خواهند آورد و آنرا دوباره احیاء خواهند نمود .و به شعر فارسی بعد از آنهمه راه های به سراب رفته جهت خواهند داد .
🔴 🔙شاید این مطالبی که اکنون نوشته ام برای شمایی که وارد گود شعر نیمایی نشده اید اغراق تصور شود . من به شما حق می دهم که چنین تصوری داشته باشید . آنهایی که وارد این گود شده اند حرف هایم را بهتر درک و تحلیل و هضم خواهند کرد .چرا که تا وارد این عرصه نشوید نخواهد توانست آن عظمت را کشف و آن توان را به چشم ببینید. . زیرا نیمایی , قالبی ست برای فردای شعر فارسی ...
تو را دیدم ...
دهان بُگشود , چشمانم .
.
در آن شب که نسیمِ کوچه باغِ مهرورزی , یاس افشان بود ...
همان شب که ,خُدا هم , در میانِ کوچه ها , گیسو پریشان بود .
...
به ادامه مطلب بروید
خُدا را چه دیدی...
.
خُدا را چه دیدی ,...
اگر چَشمِ" شَهرو" به گُلبانگِ یک شُوقِ در دل شناور,غزلخوان نمی شُد ...
به ادامه مطلب بروید