تُن ؛ خُدا اِز قَست فِشنـا , سی عَـزاوِ قـومِ لُر :
سه شنبه, ۲۳ بهمن ۱۴۰۳، ۰۱:۳۸ ق.ظ
غزل شماره 142
وزن/ فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
تُن ؛ خُدا اِز قَست فِشنـا , سی عَـزاوِ قـومِ لُر
وا دو تـا کـالـی که دادِت چی تُفَنگِ پـوز پُـر
زو شَلَمزاری شَراوی که به لَو داری ، تُکی
هَر که خَردی جای لالی، مَست رَهدی لاشُتُر
تا اِیاهی وادیارُم ، .. دِل اِبو ، رَشتال کَوگ
دُر نَکـه مـانـه بـه مِهرِ یَک بِکِـردِن نـاف بُـر
وا به خینُـم تَـر کُنی لَو ، تا تُـمِـس دَستِت بیـا
اَر تُمِس بی بابِ مِیلِت، پاله پُر کُن، زِس بِخُر
دل کِـلو وابـی کِـلو ، .. تـا دی شِـلالِ کِلمِنت
تا تَرالِت تی نِیَشتَک ، پایِ هوشِس , خَرد سُر
تا نَوابوهه زِ نـازی مَست ؛ .. قَلبی ، نیـدَگـه
تا نَوَسته تَش بـه کالی ، .. نیگِـرِه هِیجـار گُر
هوش، نیبو شِنگ ، وَختی اَلق بوهِس پیشکار
گَلِـه نیبو پَخـش ، وَختـی بو جِِلَـودارِس , دُبُـر

۱... تو را خدا از عمد برای عذاب قوم لُر فرستاد. با دوتا چشم کالی که مانند تفنگ پوزپُر به تو داد.
۲... از آن شراب شلمزاری که به لب داری جرعه ای ، هر که خورد بجای لالی(خوزستان) مست به لاشُتُر ( اصفهان) رفت.
۳... تا می آیی در برابر نظرم ، دل کبک رشتال می شود ، ای دختر نکُند ما را به مهر همدیگر ناف بُر کرده اند.
۴... باید به خونم لب تر بکنی تا مزه اش دستت بیاید ، اگر مزه اش باب میل ات بود پیاله پُر کن و از آن بخور.
۵... دل دیوانه شد ، دیوانه شد تا بلندی گیسویت را دید ، چشم تا طراوت تو را نگریست، پای هوش اش سُر خورد.
۶... تا از نازی مست نشود ، قلبی نمی لرزد ، تا آتش به کشتزاری نیفتد فراخوانی شعله ور نمی شود.
۷... حواس پریشان نمی شود ، اگر عقل پیشکارش باشد ، گله پراکنده نمی شود اگر دُبُر پیشاهنگ آن باشد.
معنی لُغات :
تُن ... تو را
اِز قَست ... از عمد
فِشنا ... فرستاد
سی ... برای
عَـزاوِ ... عذابِ
وا ... با
دو تـا کـالی ... دو تا چشم کالی
که دادِت ... که به تو داد
چی ... مانند
تُفَنگِ پوز پُـر ... تفنگ دهان پُر معروف
زو ... از آن
شَلَمزاری شَراوی ... شراب شلمزاری
لَو ... لب
تُکی ... جرعه ای
هَر که خَردی ... هرکسی خورد
لالی ... شهری در استان خوزستان
رَهدی ... رفتی
لاشُتُر ... منطقه ای در استان اصفهان
تا اِیاهی ... تا می آیی
وادیارُم ... در برابر چشمم
اِبو ... می شود
رَشتال کَوگ ... کبک رشتال ، رشتال یعنی قشنگ
دُر ... دختر ، ای دختر
نَـکـه ... نکُند
مـانـه ... ما را
بـه مِهرِ یَک ... به مهر همدیگر
بِکِـردِن ... بکرده اند
نـاف بُـر ... در قدیم فرزندان تازه متولد شده را به مهر همدیگر ناف می بریدند . که در آینده با هم ازدواج کنند.
وا ... باید ( با همین تلفظ معنی "با "هم می دهد . البته معانی دیگری هم دارد )
به خینُم ... به خونم
تَـر کُنی لَو ... لب تر کنی
تا تُمِس ... تا مزه اش
دَستِت بیا ... دستت بیاید
اَر ... اگر
تُمِس ... مزه اش
بی ... بود
پاله ... پیاله ، کاسه
زِس بِخُر ... از آن بخور
دل کِـلو وابـی ... دل دیوانه شد
کِـلو ... دیوانه
تـا دی ... تا دید
شِلالِ کِلمِنت ... بلندای گیسویت
تا تَرالِت ... تا ترال تو را ( تَرال یعنی تر و تازه ، با طراوت ، به نهال تازه ترال می گویند ، در قدیم معشوقه را تَرال می نامیدند. )
تی ... چشم
نِیَشتَک ... نگاه کرد ، نگریست
پایِ هوشِس ... پای هوش اش
خَرد سُر ... سُر خورد
تا نَوابوهه ... تا نشده است
نیدَگـه ... نمی لرزد
تا نَوَسته ... تا نیفتاده
تَش ... آتش
به کالی ... به کِشته ای ، به زراعتی
نیگِـرِه ... نمی گیرد
هِیجار ... فراخوان
گُر ... شعله ور
هوش ... حواس
نیبو ... نمی شود
شِنگ ... پریشان
وَختی ... وقتی
اَلق ... علق
بوهِس ... باشدش
پیشکار ... به کسی که دست راست خان بود و حکم وزیر او را داشت پیشکار می گفتند.
نیبو پَخش ... پراکنده نمی شود
بو ... باشد
جِلَودارِس ... پیشاهنگ اش
دُبُـر ... به بُز پیشاهنگ گله دُبُر می گویند .
