سَرِی ، غوزی وَنه اِز سَر ،که وا بَرد آشنا وابو :
غزل شماره 137
وزن/ مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن
سَرِی ، غوزی وَنه اِز سَر، که وا بَرد آشنا وابو
کسی دَرمون کُنِه دَردِت، .. که وا دَرد آشنا وابو
اِگُن ؛ کـاجی مُـدُم سَوزُم ، ولی چی بیـدِ مَژنـونُم
به نَهفِ بَلگِ سَوزُم هِد ، .. که وا زَرد آشنا وابو
دلُـم ، دُهـدُم به هر بیتُـم ، .. گُـدُم بِس تا اَبَـد تِیتُم
قَسَم دامِس ، .. که وا هَرکی غَمُـم خَرد آشنا وابو
زِ بَس ، وابی فَلَک کارِس، .. دِرِ نامَرد پَرواری
نَمنده ری زِمین مِردی ، .. که وا مَـرد آشنا وابو
نَیَشنه دی ، تُمِن اِز تُم ، هُکه غافل هَفیـن گَشتِس
لُـری قَـدرِ لِـرِن دونه ، .. کـه وا لَـرد آشنا وابو
اَیَـرچه پا به گِل دارُم ، .. تَشِ تُنگی بـه دل دارُم
که زُمخا چی سیـاوَش ؛ .. وا تَشِ سَرد آشنا وابو
به دُنیا هرغَمی قُل زِی،سَرِس دِردا به ما زُل زِی
کُـنه تی تی , که وا شَهـرویِ شَوگََـرد ، آشنا وابو


۱... سری غرور را از سرش خواهد انداخت که با سنگ آشنا بشود . کسی دردت را درمان کند که با درد آشنا بشود.
۲... می گویند که کاجی مدام سبز هستم ، ولی مانند بید مجنون می باشم ، به نفع برگ سبزم هست که با زرد آشنا بشود.
۳... دلم را به هر بیتَم دوختم و به او گفتم که تا ابد کنارت هستم . قسم دادم اش که با هر کسی که غمم را خورد آشنا بشود.
۴... از بس که کار فلک شده است چرخه ی نامرد پرواری ، به روی زمین مردی نمانده است که با مرد آشنا بشود.
۵... دیگر طعم را از طعم نمی شناسد ، آن کسی که او را افعی به خاطر غفلت اش نیش زده است. لُری ارزش جنگل کوهستانی را می داند که با بیابان آشنا بشود.
۶... اگرچه پا در گِل دارم ، آتش برافروخته بزرگی در دل دارم ، که از من میخواهد ؛ مثل سیاوش، با آتش سرد آشنا شو .
۷... غمی اگر به دنیا جوشید ، سرش را چرخاند و به ما خیره شد . چشم چشم می کند که با شهروی شبگرد آشنا بشود.
.
.
معنی لغات:
غوز ... پُر مدعا ، مغرور ، متکبر
وَنه ... می اندازد
وا ... با ( معنی باید هم می دهد )
بَرد ... سنگ
وابو ... بشود ، بشو ، شو ( در لحن بیان اینکه امری باشد یا پرسشی یا و غیره مشخص می شود که معنی بِشَود دارد یا بِشو ، یا شو )
اِگُن ... می گویند
مُدُم ... مدام
سَوزُم ... سبزم ، سبز هستم
چی ... چون ، مانند
بیدِ مَژنونُم ... بید مجنونم
به نَهفِ ... به نفعِ
بَلگِ سَوزُم ... برگ سبزم
هِد ... هست ( هِ ، هِیِه ، هِد ، هِدِه همگی معنی هست و می باشد میدهند . بستگی به لحن بیان جمله می توانن بار تاکیدی یا پرسشی یا تعجبی داشته باشد )
دلُم ... دلم ، دلم را
دُهدُم ... دوختم ( با همین تلفظ معنی دوشیدن هم میدهد )
به هر بیتُم ... به هر کدام از بیت های شعرم گُدُم بِس ... بهش گفتم
تا اَبَد تِیتُم ... تا ابد کنارتم ، کنارت هستم
قَسَم دامِس ... قسم دادمش
که وا هَرکی ... که با هر کسی
غَمُم خَرد ... غم من را خورد با من هم غم بود
آشنا وابو ... آشنا بشو
زِ بَس ... از بس
وابـی ... شده
کارِس ... کارش
دِرِ ... چرخِ ، گردِشِ
نَمنـده ... نمانده
ری زِمین ... روی زمین
مِردی ... مردی ( وقتی میم با کسره تلفظ بشود یعنی مرد معمولی . ولی وقتی با فتحه تلفظ بشود منظور جوانمرد هست )
که وا ... که با
مَرد ... مرد ( جوانمرد )
نَیَشنه ... نمی شناسد
دی ... دیگر
تُمِن اِز تُم ... طعم را از طعم
هُکه ... آن که
هَفین ... افعی
گَشتِس ... نیشش زد
لُــری قَــدرِ لِـرِن دونـه ... لُری قدر (لِر ... جنگل کوهستانی ) را می داند
کـه وا لَــرد ... که با لَرد ( لَرد یا لَردی... یعنی بیابان ، صحرا )
اَیَرچه ... اگرچه
تَشِ تُنگی ... آتش برافروخته بزرگ . وقتی کُنده های بزرگ را آتش می زنند به آن تَشِ تُنگ می گویند
که زُمخا ... که از من می خواهد
چی سیاوَش ... مانند سیاوش
وا تَشِ سَرد ... با آتش سرد
اَر ... اگر
قُل زِی ... غُل زد ، جوشید
سَرِس دِردا ... سرش را چرخاند
به ما زُل زِی ... به ما خیره شد
کُـنه تی تی ... چشم چشم می کند
که وا ... که با
شَهرویِ شَوگََرد ... شهروی شبگرد