رَنگِ اِقبالِ کَجُم ، چی گُلِ حَسرَت، زَرده :
غزل شماره 131
رَنگِ اِقبالِ کَجُم، چی گُلِ حَسرَت، زَرده
خَنده یِ کُنجِ لَوُم هَم ؛ مَرَقِس ، اِز دَرده
مَندُمه؛ سیچه به هَر کی پَر و بالی دادُم
کَل وَنـه وا مو وُ وا دُشمِـنِ مـا ، ایگَـرده
سَـردِیـاری هَوَسِس بـی وُ طَمَهکـارِ خُسه
کَهخُیــازاده ای اَر هَـم غَـمِ مَــردُم خَـرده
خُسرَوی هر که سَرِس ناد ؛ پیـا ، نیبوهه
کَلِ کِـینـو، .. تَـرِه اِز کِفـتِ دِنـا وُرچَـرده
اِز سَرِ تیگ نِوِشتِ ،.. که کُنِن کِیل و اِدِن
به یِکی زَهرِ هَلاهِل ،.. بـه یِکی هَلـوَردِه
نافِـرِنگی ، یُنـِه که ؛ فِرگ کُـنـی ، آزادی
غافِلـی ؛ از یُکـه تُـن بـــار اَوُردِن ، بَـرده
مَر تَری تی به حقیقت بِکُنی وا، که چِنه؟
تو کـه دُنیـا ، بـه سَرِ تیت ، کِشیده پَـرده
نی زِ قَستی، فَلَک اَر وَند تُنِه اِز کَتُ کول
خا که وابو ، خِـرَدِت ؛.. مَندَوِ ، لیلیفَر دِه
۱... مانند گل حسرت ، رنگ اقبال کجم زرد است . و خنده ی کنج لبم هم عصاره اش از درد می باشد.
۲... حیرانم برای چه به هر کسی پر و بال دادم ، با من سرشاخ می شود و با دشمن ما قدم می زتد.
۳... معروف شدن هوس او بود و طمعکار خودش بود ، کدخدازاده ای اگر هم غم مردم خورده است .
۴... هر کسی که کلاه خُسروی بر سرش گذاشت متشخص نمی شود ، کلِ کوه کِینو می تواند از کمر کوه دنا بالا برود .
۵... از روی تقدیر است که وزن می کنند و به یکی زهر هلاهل می دهند و به یکی هلوای شکری
۶... بی فرهنگی این است که فکر می کنی آزاد هستی . غافلی از اینکه تو را بَرده بار آورده اند .
۷... مگر می توانی چشم به حقیقت باز بکنی که چه است؟ تو که بر سر چشمت ، دنیا پَرده کشیده است .
۸... از روی عمد نیست اگر فلک تو را از کت و کول انداخته است ، می خواهد که خِرَد تو مُردابی نیلوفر دِهنده بشود.
معنی برخی لغات:
مَرَقِس ... شیره اش ، عصاره اش
مَندُمه ... مانده ام ، حیرانم
سیچه ... برای چه
کَل وَنـه ... سرشاخ می شود ، یک به دو می کند
ایگَـرده ... می گردد، قدم می زند ، همراهی می کند
سَـردِیـاری... شهرت ، معروفیت
هَوَسِس بـی... هوس اش بود
طَمَهکـارِ ... طمع کار
خُسه ... خودش است
کَهخُیــازاده ای... کدخدازاده ای
اَر هَـم ... اگر هم
خُسرَوی ... کلاه خسروی
هر که سَرِس ناد ... هر کسی سرش گذاشت
پیـا ... به فرد متشخص و جنم دار پیا می گویند
نیبوهه... نمی شود
کَلِ ... ( بُز کوهی )
کِـینـو ... نام یک کوه در بختیاری
تَـرِه ... می تواند
اِز کِفـتِ دِنـا ... از کمر دنا
وُرچَـرده... بالا برود
تیگ نِوِشت ... پیشانی نوشت ،تقدیر
که کُـنِن کِیل ... که وزن می کنند
اِدِن... می دهند
هَلـوَردِه ... بختیاریها به حلواشکری هَلوَرده می گویند
نـافِـرِنگی... بی فرهنگی
یُنـِه که ... این است که
فِرگ کُـنـی ... فکر کُنی
از یُکـه ... از اینکه
تُـن ... تو را
مَر تَری ... مگر می توانی
تی ... چشم
چِنه؟... چه است؟
تیت ... چشم ات
نی ... نیست
زِ قَستی... از روی عمد
اَر وَند ... اگر انداخت
تُنِه ... تو را
خا ... می خواهد
که وابو ... که بشود
خِـرَدِت ... خِرَد ات
مَندَوِ ... مرادابِ ، ماندابِ
لیلیفَر دِه ... نیلوفر دهنده
